|
گفتوگوي همشهريآنلاين با حسين عليزاده -1 |
|
|
چهرهها- همشهريآنلاين - سيد ابوالحسن مختاباد:
مهمترين چيزي كه حسين عليزاده به آدمي منتقل ميكند،احساسي مثبت و البته مستمر و دنباله دار است. و اين، كار خبرنگار را براي مصاحبه سخت ميكند، چرا كه عنصر درام و كشاكش با گفتوگو شونده را از تو ميستاند و همان ابتدا تو را در وضعيتي قرار ميدهد كه احساس كني خلع سلاح شدهاي. از ديگر سو انعطافي كه عليزاده در پاسخ به سوالات ميدهد نيز مزيد بر علت ميشود. وي در برابر سوالات جبهه نميگيرد و از خبرنگار، تصوير يك مچگير را در ذهنش تداعي نميكند، بلكه با وي وارد گفتوگويي ميشود براي كشف و زادن نكات تازهتر، همچنان كه پنچه و ذهن و ضميرش با ساز و ملودي وارد همسخني ميشود تا نوزادي متولد شود. نوزاداني كه تولد هر كدامشان (از حصار و ني نوا تا تركمن و شور انگيز و دل شدگان و گبه و راز نو و فرياد و...) جسم و جان اين نوازنده نام آور تار وسه تار را به چالش ميكشاند و گاه تا مرز بيماريهاي خطرناك هم ميبرد. حسين عليزاده در اين گفت وگو همراهي فراواني به خرج داد تا بخشهايي ناگفته از زندگياش با ساز و ملودي و موسيقي را باز گويد. وي در اين گفت وگو نه خود را فريب داد و نه من گفت وگو كننده را و همانند كارهاي موسيقايش در گفت و گو نيز صادق و جدي بود.[حسين عليزاده؛ هنرمند بي اعوجاج]
چه تغييري؟
چون آقاي ناظري موفقيت خوبي را براي جامعه موسيقايي ما كسب كرده بود و علاوه بر آن سالها باهم كار كرده و رفيق هم بوديم.
شايد به اين دليل باشد كه سعي ميكنم زندگي را ساده بگيرم. در هر حال من از مرز پنجاه سالگي گذشتهام و دارم به 60 ميرسم. دراين مدت و در مقاطع مختلف زندگي تجربههاي فراواني را از سر گذراندهام. اين سالها وقتي به گذشته و كارهاي خودم نگاه ميكنم، ميبينم كه زندگي آنقدر ترسناك و جدي نيست. زندگي همانند كوره و كارگاهي بود كه من در آن گداخته شدم و سعي كردم در آن نسوزم.
نه. فكر ميكنم ديگران خيلي نگرانند. اصولا ما انسانها، به خصوص ايرانيها، خيلي نگرانيم. از بچگي نگران آيندهمان ميكنند؛ از حالمان غافل ميشويم نسبت به گذشته تاسف ميخوريم و مدام نگران آيندهايم.
بله. در جامعه ما به سنت موسيقايي اهميت داده ميشود. حتي اين نظرها گفته ميشود كه موسيقي گذشته ديگر تكرار نميشود و خيلي خوب بود و معلوم نيست بعد ها چه اتفاقي ميافتد.موسيقي كنوني هم اصلا به درد نميخورد و... اين سخنان را بارها و بارها از زبان افراد زيادي شنيدهام. وقتي جوانتر بودم، شايد مثل خيليها فكر ميكردم بايد همه كارها را انجام دهم و فكر ميكردم در موسيقي آن چيزي كه اتفاق نيفتاده من بايد به وجود بياورم.
اين فكر را ميكنم ولي ديگر مثل دوران جواني نميگويم كه اين كارها را فقط من بايد انجام بدهم و رستم دستان اين عرصه منم. نه. ديگران هم ميتوانند اين كارها را بكنند.
من گفتم ساده ديدن زندگي، و اين با ساده لوحي در زندگي تفاوت دارد. شما از كجا ميدانيد سقف هنرمندان ديگر پر شده است؟ شايد آنها مدتي كنار كشيدهاند و نظاره ميكنند و تامل كه بتوانند كار تازه تري ارائه دهند. هنرمند بايد در بين كارهايش فاصله بيندازد، مدتي كار نكند و نظاره و اندوخته كند و بعداً كار انجام دهد. اگر كساني در مقاطعي احساس ميشود كمتر كار كردهاند به اين معنا نيست كه ارزشهايشان از بين رفته است.
تلاش من با اين هدف نيست كه جلو بروم. جلوي كجا بروم، من عقب هم نيستم. نميخواهم عقب يا جلو بروم.
- دقيقا. من از تجربه به هيچ وجه هراسي ندارم و معتقدم تمام زندگي انسان تجربه است. اين نوع نگاه به زندگي و هنر هم به نظرم برميگردد به طبيعت هر آدمي و البته اندوختههاي فرهنگياش و بينش و نگاهي كه به زندگي و زمانه اش دارد.
بله .اگر ساعت 2 شب هم بخوابم باز ساعت 6 بيدارم.
سالهايي، هيجانات كار، ناآرامي خاصي براي من به وجود ميآورد؛ به نحوي كه دچار التهاب و افسردگي ميشدم. وقتي به پزشك مراجعه كردم، قرصهاي آرام بخشي به من داد كه با خوردن آن به آرامشي برسم. از آن زمان به شكل جدي در برنامهام كوه رفتن را گنجاندم .
- به جز جمعه ها. البته گاه هم پيش مي آيد كه برخي روزها نروم اما قطع و يقين بدانيد هفته اي دو تا سه روز حتمي است. سعي هم ميكنم كه صبح زود به كوه بروم كه به شلوغي هاي بعدش نخورم.
- از بينش برد.به نحوي كه به دكترم زنگ زدم و وضعيتم را گفتم و اون هم گفت كه شماخوب شديد و ديگر از قرص ها استفاده نكنيد.
احساس ميكنم وقتي به كوه ميروم و با طبيعت رابطه دارم، آن اندازه اي از غرور كه در من است و نبايد بشكند، حفظ ميشود. به همه چيز با حالت بينيازي نگاه ميكنم.
ابتدا اندكي ذهنم مغشوش است. براي اين كه كارهاي متفاوت و حتي موازي زيادي در زمينه موسيقي را پيش رويم ميبينم. مثلاً فرض كنيد جواب تعدادي از هنرجويان و دانشجويان موسيقي را بايد بدهم و كارها و پاياننامههايي كه برايشان وقت گذاشتهام را بايد بررسي كنم. بعد از آن بستگي دارد اگر كاري در دستم باشد، كه هميشه است، آن كار را انجام دهم. اخيراً تعدادي موسيقي فيلم كار كردم. يك سري ايدههايي دارم و رويش كار ميكنم و...
چرا . در هر وضعيتي كه باشم دستي به ساز مي برم.
- خيلي كم. قبلا با دوستان و رفقا بيشتر معاشرت داشتم.
- موسيقي ،البته نه فقط موسيقي ايراني، هنري انتزاعي است و طبيعي است انسان را به گوشه ميكشاند و آدمي نياز به خلوت پيدا مي كند. دوستان و خيلي از اشخاص كه علاقهمند هستند باهم ملاقاتي داشته باشيم، از اين وضعيت گله ميكنند. ضمن اين كه اگر قرار باشد كه مرتب دوستان را ملاقات كنم و تلفن جواب دهم؛ فرصتي براي كار نيست. در هر حال وضعيت بغرنجي است، اما اين چيزي است كه بايد اهل موسيقي با آن مبارزه كنند.
من دارم با شما درد و دل ميكنم. به نظرمن بخشي از اين وضعيت طبيعي است. خيلي سالها پيش كه من نامههاي «نيما يوشيچ» را ميخواندم، ميديدم چقدر به اين خلوت اهميت ميدهد. هر كسي كه كار هنري انجام ميدهد، حتماً ميبايست يك خلوتي داشته باشد. شما نميتوانيد كارهايتان را در حضور ديگران خلق كنيد ولي از سوي ديگر افراط در اين وضعيت شما را به عزلت ميبرد.
من خودم علاقه مندم با جامعه رابطه داشته باشم اما حس ميكنم دروناً احساس، آرامش بيشتري ميخواهم و نميخواهم براي زندگي خودم تظاهر بيروني داشته باشم. ضمن اينكه متاسفانه در جامعه ما كارها سخت پيش ميرود و تكرار مكررات است.
- به نظرم درد بزرگي است وقتي آدم ميبيند جامعه به روزمرگي دچارشده و حتي به چيزي كه به وي تحميل ميكنند، عادت كرده است. اين وضعيت اندك اندك به سمتي سوق پيدا ميكند كه ميبيند در بين همكارهاي خودش همسخن و همصحبت كم پيدا ميشود. حتي اين همكاران بعد مدتي همانند همان مسئولي فكر ميكنند كه دغدغهها و شناخت من اهل موسيقي را ندارد. مثلاً مسائلي است كه واقعاً منافع و تعهدات هنري و موسيقي ما ايجاب ميكند هميشه از آنها دفاع كنيم. ما در مملكت ايران زندگي ميكنيم ما افرادي كه دستمان به هنر و فرهنگ است و در كارهاي هنري و فرهنگي فعاليت داريم قطعاً جزو كساني هستيم كه دلسوزتر از خيليها هستيم. اين موارد وقتي در طي سالها تكرار ميشود و بعد بعضي مواقع در جلساتي حضور داريد، ميبينيد، برخي مسائل اهالي موسيقي كه بسيار مهم هم هستند براي همصنفانت عادت شده و حساسيتي به برطرف ساختن آن مشكلات ندارند. دغدغه ديگر نيست. عادت شده. |
-
|
گفتوگوي همشهريآنلاين با حسين عليزاده - 2 |
|
|
چهرهها- همشهريآنلاين- سيد ابوالحسن مختاباد:
بخش دوم گفت وگوي بلند همشهريآنلاين با حسين عليزاده را ميخوانيد.
آن موقع هنوز به نظرم، موضوع اين قدر فجيع نشده بود.
نميخواهم منفي نگاه كنم، بسياري از جوانان و حتي خيلي از همسنهاي خودم و دوستاني كه سنين بالاتري دارند، در حال تلاش هستند و اينطور نيست كه كاري صورت نگيرد. بلكه مهم اين است كه كار جدي صورت نمي گيرد.
دفاع از حقوق هنرمندان موسيقي دربرابر قاچاق و سرقت غيرمجازي كه از سوي كانال هاي رسمي و غير رسمي صورت مي گيرد.چرا بعد اين همه سال بايد همچنان صداو سيما بي اعتنا به حقوق مادي ومعنوي ما هنرمندان موسيقي باشد. چگونه است كه ارشاد دربرابر سرقت و انتشار غيرمجاز فيلم سنتوري در كمترين زمان ممكن واكنش نشان مي دهد، و اين همه حساسيت به سينما و فيلم قاچاق وجوددارد و صدا و سيما هم براي هر بار پخش فيلم حق پخشي در نظر مي گيرد، اما در برابر اين همه بي اعتنايي به اهالي موسيقي خانه موسيقي سكوت مي كند. در حالي كه خود شما آقاي مختاباد مي دانيد كه قانونش وجود دارد. حتي اين واكنشي كه وزيرارشاد به سرقت فيلم نشان ميدهند و خود را موظف به حمايت از آن ميدانند، در مقابل موسيقي بروز نميدهند و جالب اين كه در مصاحبهاي گفتند كه اهل موسيقي خودشان پي گير و حساس به اين كار نيستند. پرسش من از آقاي صفار هرندي اين است كه مگر شما نبايد از قانون حمايت كنيد. چگونه است كه وزارت ارشاد در سينما همين قانون را حمايت ميكند اما در موسيقي نه؟
بله. خيلي بد است. قاطي كارهاي اجرايي شدن براي هر هنرمندي مضر است.
زماني كه مسئوليت خانه موسيقي را برعهده گرفتم، اين موضوع را ميدانستم. هنرمندان از من خواستند كه اين كار را به خاطر موسيقي انجام دهم و به طور موقت هم اين كار را قبول كردم. اما وقتي درگير كار شدم، دريافتم آدمي با چيزهايي سر و كار پيدا مي كند كه براي هنرمند دست و پنجه نرم كردن با آن خيلي دشوار است. در ايران هم اين كارها سختتر است، ضوابط وجود ندارد حتي وقتي من رئيس هنرستان شدم، درخواست هايي داشتم و به تبع آن اختياراتي هم مي خواستم. اما براي خاطر رضايت مديري كه از موسيقي و مديريت چيزي نمي فهميد،هيچكدام در نظر گرفته نشد. براي امثال من سخت بود كه اين محيطها را تحمل كنم. واقعيت اين است كه براي اينكه كار اجرايي پيش برود، حتماً لازم نيست در محيطهاي اجرايي متخصص موسيقي باشد. كسي كه خلاق است بايد بنشيند، هنرش را خلق كند و كسي كه با مديريت فرهنگي آشنايي دارد،كار مديريتي اش را انجام بدهد. كافي است، مسئولين فرهنگي، با فرهنگ باشند. از مقوله فرهنگ شناخت داشته باشند. منظورم شخص خاصي نيست كه بخواهد از حرفهاي من برداشت مثبت يا منفي بكند. ولي در دورهاي كه من هنرستان بودم، واقعاً تعدادي مدير بيفرهنگ، مسئوليت ارشاد تهران را بر عهده داشتند. افرادي كه وقتي با آنها درباره مسائل فرهنگي و هنري و دردهاي هنرستان و كمبودهاي آن، صحبت ميكردم گويي با ديوار سخن ميگويم.
وقتيمدير هنرستان بودم، يك روز ديدم نيروي نظامي پياده كردهاند و هنرستان را بسته بودند و من راهم راه ندادند؛ ديگر تلختر اين نميشد.
لبخند زدم و برگشتم به خانه.
به مديران ارشاد كه يك كار خيلي ساده را اين قدر پيچيده كردند. خيلي اندوهگين شدم. چون من با عشق به سراغ اين كار رفتم. ميخواستم موقعيت و سمت هنري خودم را داشته باشم. پس كارمند كسي نميشدم و وقتي ميخواستم بروم آنجا، براي مسئولين آن موقع جالب نبود چون همه را زير دست خودشان نگاه ميكردند من كارمند وزارت ارشاد نبودم كه بخواهم از كسي دستور بگيرم. به گمان من اين مهمترين نكتهاي بود كه با مذاق مديران وقت ارشاد تهران جور در نميآمد. شرطي هم كرده بودم كه حقوقي از هنرستان نگيرم و در مقابل برخي تقاضاهاي خيلي ساده داشتم كه در مقابل همين تقاضاها موضع گرفتند.
شباهت به دستگيري داشت. براي اين كه سوء تفاهم نشود اجازه دهيد دلايل گارد گرفتن مديريت در برابر هنرستان و خودم را دقيقتر توضيح دهم. وقتي من مسئول هنرستان بودم، صحبت اين شد امكاناتي كه من و شوراي ما براي هنرستان و به نفع آن ميخواهد، در اختيارمان قرار دهند. من طبق قانون در آنجا كار ميكردم. براي نمونه هنرستان شورايي داشت مركب از منتخب اولياءو مربيان كه بسياري از كارها و تصميمات دراين شورا و با خرد جمعي اتخاذ و به مديريت براي اجرا ابلاع مي شد. اما مسئولين خودسري ميكردند و همه چيز را ميخواستند غيرقانوني انجام دهند و اين عملاً سنگ اندازي دربرابر ما و شورا بود. وقتي در اين بخش موفق نشدند، خواستند ثابت كنند ما آمديم يك شخص از اهل هنر هم گذاشتيم ولي ديديد كه نميتوانيد و نميشود. بنابر اين تصميم گرفتند كه حقوق معلمين را پرداخت نكنند. اين درحالي بودكه از من با اين شرط كه تمامي امكانات را فراهم كنند، دعوت به كار كرده بودند. اما 6 ماه گذشت و هيچ معلمي حقوق نگرفت. اين رفتار خيلي مضحك و كودكانه بود و من به عنوان مدير هنرستان بايد كاري ميكردم كه حقوق معلمان پرداخت شود، چون همه آن را از چشم من ميديدند. يك روز همه معلمان هنرستان را در هنرستان دختران جمع كرديم. چيزي حدود 60 نفر ميشديم. نامهاي نوشتيم با 60 امضاء خطاب به رئيس جمهور و وزير ارشاد و ساير مسئولين، ازجمله مسئولين ارشاد و شرح داديم كه ما شش ماه است حقوق نگرفتيم. اگر تا يك هفته به اين مسائل رسيدگي نشود امكان ادامه كار در مدرسه غيرممكن است.اين كار ما دقيقا يك حركت صنفي بود در برابر احجاف نابجا و غيرقانوني كه از سوي ارشاد تهران بر ما روا داشته شده بود. متاسفانه مسئولين اين نامه را اعتصاب تلقي كردند و فردا كه ما به هنرستان رفتيم ديديم كه افرادي با اسلحه در هنرستان هستند. متاسفانه در آن زمان خود مسئولين قدرتي و نيروهايي داشتند و در هنرستان پياده كرده بودند. چيزي شبيه كودتا در برابر افرادي كه تنها اعتراضشان به نپرداختن حقوق 6 ماهه شان بود. اشخاصي را به آنجا آورده بودندكه هيچ ارتباطي با ما نداشند و تنها وظيفه و ماموريتي كه داشتند توهين به ما و معلمان بود. آنها براي مدتي مرا در يك اتاق نگه داشتند و البته من بعد به وزير گفتم كه شما بايد بابت اين رفتار روزي از من معذرت بخواهيد.
نه . اگرچه بعد ها تمامي كساني كه در هنرستان بودند (از كارمند و معلم تا اولياء آنجا)برنامهاي ترتيب دادند و بابت آن روزها از من معذرت خواستند، اگرچه من از آنها بدي اي نديده بودم. *همان روزها مدير ارشاد تهران بركنار شد و من شنيدم كه دستور از مقامات بالاتر از وزير رسيد؟ ما به همه ردههاي مديريتي ، حتي دفتر رئيس جمهور، آقاي هاشمي رفسنجاني نامه نوشتيم ويكي از دلايلي كه آنها عصباني شدند و اين برخوردهاي غير فرهنگي را با ما انجام دادند همين بودكه چرا ما به ردههاي بالاتر از آنها هم نامه نوشتيم و ماجرا را به سطوح بالاتر كشانديم. در حالي كه اين يك امر طبيعي بود. آدمي وقتي به رده بالاتر شكايت ميكندكه مدير اصلي نتواند از عهده حل ماجرا برآيد. بعدها شنيدم كه ماجراي پياده كردن نيروي نظامي و برخوردي كه با من شده به گوش ايشان (رئيس جمهور - هاشمي رفسنجاني) هم رسيد و ايشان مستقيم دستور بركناري مدير ارشاد وقت تهران رادادند. اما چه فايده باز درجايي ديگر كاري ديگر به دستش دادند. قصد من از اين سخنان اين بود كه ميخواستم به اين برسم كه يك مسائلي در جامعه ما آن قدر تكرار ميشود، بعضي اوقات آدم احساس تنهايي در آن ميكند، كمكم انگيزها كم ميشود و شما خسته ميشويد و به قول معروف ميبريد. در هنرستان بچهها چنان شور و عشقي داشتند كه حتي در و پنجره هنرستان را رنگ ميكردند و ميخواستند يك روحيه ديگري به هنرستان بدهند. خوب وقتي هنرستان را تشكيل داديم، استادان خوب را دعوت كرديم و به خاطر من به هنرستان آمدند ولي برخورد مديران چه بود؛ اينكه خوب همه اين انگيزه و عشق را در نطفه خفه كنند. |
-
|
گفتوگوي همشهريآنلاين با حسين عليزاده -3 |
|
|
چهرهها- همشهري آنلاين - سيد ابوالحسن مختاباد:
در سومين بخش گفتگو با مرد سال موسيقي ايران وي از رابطه دروني و شخصياش را موسيقي و چگونگي ساخت آهنگها و قطعات سخن ميگويد.
وقتي چيزي به ذهنم ميرسد، مثل ملودي يا آهنگي، مهم نيست كه در كجا هستم. در اين جور مواقع فرد مات و مبهوتي را ميمانم كه حتي افراد آشنا وقتي از كنارم ميگذرند را هم امكان دارد نشناسم، چرا كه تمامي ذهنم درگير آن ملودي يا قطعه است.
به طور عيني و مشخصي نميتوانم بگويم وقتي من اينطور فكر ميكردم، تبديل به اين قطعه موسيقي شد. من هميشه ميگويم همان آرزوهاست كه تبديل به كارهايي ميشود كه الان يا قبلاً و يا بعداً به موسيقي در مي آيند. زمانش مهم نيست، ولي ببينيد ذهني كه وسيلهاي به اسم هنر دارد، هميشه همهچيز برايش تبديل ميشود. من امروز شما را ميبينم و خوشحال ميشوم، يك نيرويي در من به وجود ميآيد بعد ناخودآگاه فردا يكي را ميبينم، خوشحال مي شوم و گونه اي ديگر از وي تأثير مي گيرم.
بخش تأثيرپذيري ذهن من ناخودآگاه شروع به كار ميكند. بعد بايد به خودم جواب دهم و يك حالت دروني پيدا ميكنم و چنگ ميزنم در درون خودم كه چگونه بتوانم آن را بيان كنم و اين موضوع غيرعادي نيست، يك زماني هم هست فكر ميكنم، دوست دارم فلان كار را بكنم و مستقيم رويش كار ميكنم.
ارتباطم با بيرون قطع ميشود و به درون خودم ميرود؛ به درون رفتن يك چيز طبيعي است. بخش عمدهاش، مثل يك حباب سرگردان است كه بادي آدمرا به اين طرف و آن طرف ميزند و اين موضوعات و سوژهها هستند كه همانند همان حباب مقابل باد به ديوار ميخورند و ميتركند.
بله. صبح اول وقت پا ميشوي و ميبيني كه آسمان آبي است و يك حرف مي زند، طبيعت حرف ديگري ميزند. پيچ تلويزيون را باز ميكني، خبري ميگويد و شما را متأثر ميكند يا در غم دوستي، هموطني و شريك ميشوي. هر كدام كه باشد فوري در درون آدمي تأثير ميگذارد و بلافاصله يك رجعت به خود اتفاق ميافتد و بعد اين عكسالعمل عادت ميشود. به محض اينكه يك موضوعي اتفاق ميافتد فوري آن موسيقي و صداها خودشان را نمايان ميكنند. يعني ميشود نزديكترين مونس؛ چيزي نزديكتر از اين نيست؛ حتي سازهاي ما، چشم و بيني و گوش و...متفاوت از آن چيزي ميشوند كه وجود دارد. وقتي من ساز را نگاه ميكنم برايم چوب و سيم و وخرك و ... خالي نيست.
صداهاي موجود در شهر و تصاوير براي من حسين عليزاده، تبديل به صدا ميشود و بعد اين آرزو و شوق دائم كه من كي ميتوانم اينها را بيان كنم. البته اينها همه تلاش است و بيان كردن آن چيزي كه در زندگي ميبيني؛ در ضمن زندگي يك معماي بزرگ است؛ آدم همه آن را كشف نميكند و اين تلاش و شوق دائم كه اين معما را چگونه حداقل ميتوانم به تصوير بكشم با صداي موسيقي؛ اين تلاش دائم است كه براي من زندگي را خيلي شيرين ميكند.
زماني كه صدام را اعدام كردند؛ من اين رخداد را ديدم. فكر نميكنم ديدن صحنه اعدام چيز جذابي براي كسي باشد. اما من در فكر بودم تا اين كه آقاي ابراهيم سعيدي كه مستند ميسازند، فيلمي در عراق تهيه كرده بودند و اين فيلم مستند را ايشان به من پيشنهاد كردند و من فكر نميكردم اين فيلم تا اين حد روي من تاثير بگذارد، من 2 ماه روحاً مريض شدم چون اين تصاوير را نميتوانستم نگاه كنم. موضوع فيلم كشف اجسادي بود بعد از 25 سال در منطقه كردستان عراق كشف شده بود به اين نيت كه صدام گفته بود در اين كشور، فقط بايد نسل اعراب زنده بمانند و تعداد زيادي روستا كه فقط زن در آن بود. فيلم مثل يك قصه است، ولي واقعيت داشت. وقتي با اين فيلم مواجه شدم به صورت مستقيم فكر نميكردم موضوعي كه من ميخواهم موسيقياش را كار كنم، چنين تاثيري روي من بگذارد كه مثل آن آدمها شوم. آن قدر غرق اين موضوع شدم، كه مدت دو ماه واقعاً مريض شدم؛ به نوعي فلج شده بودم و نميدانستم كه چگونه بايد براي اين فيلم موسيقي بسازم. احساس كردم خيلي ضعيف هستم و خودم و موسيقي ام ظرفيت بيان چنين فاجعهاي را ندارد.
در مورد ساخت نينوا يا هر قطعه ديگر، وقتي ميخواهم تصنيفشان كنم، آدم مثل يك كودك ميشود. يك چيز خيلي كوچكي، حتي يك ملودي ساده، ميتواند آدم را خوشحال كند. ساخت «نينوا» برميگردد به ديدگاههاي من و برداشتي كه به عنوان يك هنرمند از رخدادهاي اجتماعي و سياسي و فرهنگي دارد. در سالهايي بعد از انقلاب و سالهايي كه از جنگ ميگذشت. (سالهاي 60، 61 و 62 ) در جامعه ايران به خودي خود درد وجود داشت و ما همه نياز داشتيم كه با هم درد دل و نجوا كنيم و دست هم را بگيريم و احساس كنيم تنها نيستيم و آن چيزي كه در انقلاب يا چيزي كه در سالهاي جنگ اتفاق افتاد، براي همه ما اتقاق افتاد و نه گروهي خاص از منطقهاي خاص مثلا در جنوب ياغرب كشور. من آهنگساز نمي توانستم تفنگ دست بگيرم و شعار بدهم و شما فكر كنيد كه من پشتيبان شما هستم. من ميتوانم با نينوا از شماي هموطن كه چنين درد عظيمي را به دوش ميكشيدي ، پشتيباني كنم. من به عنوان كسي كه در اين شهر و كشور زندگي ميكردم و معتقدم هر اتفاقي كه براي هموطن من ميافتد انگار براي من رخ داده است.من بسياري از دوستان و شاگردانم را در جنگ از دست دادم. بدون آنكه بخواهم تفسيري تاريخي روز قطعه نينوا بزنم و آن را در حصار تاريخي خاص محدود كنم ،طبيعي بود همه اين جريانات روي آن تأثير ميگذارد. به ياد دارم روزي آقاي فخرالديني پرسيد: داري چه كار ميكني؟ گفتم دارم همچين قطعهاي مينويسم. گفت: چه رنگي است؟ گفتم يك افق تيره است؛ قرمزي كه سياهي در آن زياد است. همين تعريفي بود كه در مورد قطعه گفتم. مثل دو تا نقاش با هم صحبت ميكرديم، موزيسين نبوديم و اتفاقاً آقاي رضا درخشاني اولين طرحي كه براي «نينوا» كشيد بدون اينكه من به پيش زمينه ذهني برايش ايجاد كنم ، وقتي خودش كار را شنيد، طرحي كه زد افقي را نشان مي داد كه يك قرمز خاصي داشت و رنگ سياه هم در آن غالب بود. همچنان كه آقاي شجريان هم در آن سالها متأثر از اتفاقاتي بود كه ميافتاد. شما اگر به پرونده هنرمندان مراجعه كنيد، هر كدام به نحوي اين درد را بيان كردهاند.
احساس كردم يك مرتبه آزاد شدم يا حتي احساس كردم يك ديني را ادا كردم.
بله، خيلي زياد، هنوز هم كه هنوز است تفسير ها و برداشتهايي از اين كار را ميشنوم كه خودم از آن به شگفت در ميآيم. از چيزهاي خيلي جالب كه به آن افتخار ميكنم و اين كار را به عنوان يك اثر ملي ميبينم، اشخاص مختلفياند كه با ايدئولوژيها و ايدههاي مختلف و حتي متضاد با اين قطعه رابطه برقرار كردند يعني اينكه لزوما نميبايست يك مشخصه خاص داشته باشند؛ ايراني بودند و البته خيلي از غير ايرانيهاي ديگر هم هستند كه اين قطعه را دوست دارند و هنوز هم در خارج از ايران «نينوا» همچنان استقبال ميشود و به فروش ميرود.
روزي به راديو رفتم. آن موقع راديو ميخواست امتياز اين اثر را از من بگيرد و پخش كند چون كار در خارج از راديو ضبط شده بود. من وارد اتاق موسيقي، مركز موسيقي عالي شدم. آن موقع 24 يا 25 سالم بود و كسي به چهره مرا نميشناخت. مسئولين هم جديد بودند. ديدم موسيقي «نينوا» را گذاشتهاند و آن را تفسير ميكردند. البته يك يا دو نفر بودند و از ظاهرشان مشخص بود كه آدمهاي مذهبي و معتقدياند. داشتند توضيح ميدادند كه اينجا چگونه عصر امامزمان آمده است و براي خودشان نينوا را با تصاوير تشريح ميكردند. همين برداشتها در سوي ديگر كه آدمها چندان مذهبي هم نبودند رخ مي داد.يك سري با عقايد مختلف شكستها و پيروزيهاي خودشان و انقلاب را در اين قطعه ميديدند. اين قطعه واقعاً يك حكايتي از دوران و تاريخ ما بود، درد دل يك آهنگساز با مردمش و اينكه وي هم مي تواند براي غمهاي سنگين آنها مرهمي باشد و شريك در اندوه آنان.
آخرين كتابي كه خوانده ام نامش «هنرمند ايراني و مدرنيست» نوشته دكتر كامران افشار مهاجر است كه دانشگاه هنر منتشرش كرده است.
از هر دو مورد؛ اجراي آن، وقتي انگيزه واقعياش باشد و من در حس و حالت خوبي باشم، براي من يك نيايش است. آدم موسيقي را خلق ميكند، آن لحظاتي كه مثلاً در اوجي و يا در بداههنوازي و يا ساختن موسيقي،احساس ميكنيد ديگر روي زمين نيستي و يك چيزي خلق ميكني و اين يك حس خدايي دارد و اصلا فرق ميكند. در شنيدن موسيقي هم آن چيزي كه خالصانه در هنر موسيقي بيان و اجرا شده باشد؛ قطعاً اثر ميگذارد. اين ميتواند يك زخمه حاج قربان باشد يا يك نفس اسپندار و يا يك قطعه موسيقي كلاسيك و يا مثلاً يك اثرديگر.
موسيقي تركمن را خيلي دوست دارم و گوش ميكنم. موسيقي گوش كردن من يك دوره است يعني نميشود گفت الان من دارم اين را گوش ميكنم و فردا يك كار ديگر...
نه! الان دلي و جستجويي است بيشتر، يعني اينكه هر چيزي كه گوش ميكنم حتي در دوره فراغتم؛ دائماً فكركنم در ارتباط با كارم هست يا نه؟ اين نيست .كار خودم را گوش نميكنم، ميخواهم موسيقي گوش كنم و سرشار بشوم و بتوانم كار كنم.
تركمن خيلي انتزاعي است. من ايران نبودم و ميخواستم يك كنسرت برگزار كنم. يك مرتبه مريض شدم و تب شديدي گرفتم و مثل يك بچه دلم براي ايران تنگ شد. تازه يك هفته از ايران رفته بودم. وقتي در تب بودم عجيب بود كه آوازهاي تركمني ميشنيدم. اين آوازها دلتنگي من را رفع ميكرد، وقتي ساز به دست گرفتم وآن را نواختم ديدم اصلا اين نوع سهتارنوازي نه تكنيكش براي من آشنا بود و نه در تكنيك سهتارنوازي چنين چيزي سابقه داشت. ولي اين ايده مرا وادار كرد اين طور سهتار بزنم و هر چيزي كه الان ميشنوم اين جوري است. من حباب را مثال زدم. يعني من از نظر حسي اين موسيقي است كه من را به طرف خودش ميكشد؛ هر نوع موسيقي كه من دوست دارم. ممكن است بعضي مواقع اتفاقي باشد و من يك كنسرتي بروم، بعضي مواقع يك صفحهاي بخواهم گوش كنم ولي مثل اين ميماند كه شما الان تشنه هستي و ميخواهيد آب بخوريد. گرسنه هستي ميخواهيد غذا بخوريد. (احساس ميكني). اين برميگردد به روحيات من در آن لحظه. يك موسيقيهايي هست كه جاودانه است و هميشه شما ميتوانيد آن را گوش كنيد. در آثار موسيقي كلاسيك غربي، يك سري آثاري هستند مثلاً باخ هميشه باخ است و «باخ» مال دوره باروك است ولي شما ممكن است قرنهاي آينده هم يك كسي مصاحبه كند و همين را بگويد. مثلاً فلانساز ميرزا حسين قلي، فلان قطعه درويش خان، فلان تصنيف عارف، اينها چيزهاي جاودانه در ذهن ما هستند و مونس ما هستند و هميشه با ما است. ولي چيزي كه مرا به خود ميپيچاند، من هميشه، به همه اين چيزهايي را كه دوست دارم، فكر ميكنم چگونه ميتوانم از آنها رها شوم؛ چگونه يك چيز ديگري به وجود آوريم. بدين صورت كه يك التهاب دائم هميشه با من هست. فكر كنم، حالا خوب تو ميخواهي چه كار كني؟ و چه چيزي را به وجود آوري؟ حالا چه سازي ميخواهي بزني؟ حالا چه ميخواهي بسازي كه شبيه قبلي نباشد؛ اين چيزي است كه هم به من انگيزه ميدهد و هم براي من دلشوره ميآورد. اين دو موازي هم هستند. |
-
|
گفت و گوي همشهري آنلاين با حسين عليزاده (واپسين بخش) |
|
|
چهرهها- همشهري آنلاين-سيد ابوالحسن مختاباد:
حسين عليزاده در واپسين بخش گفت و گوي خود از رابطه اش با ساز،فرزندان دوقلو و البته برخي از نوازندگان موسيقي نواحي سخن مي گويد.
من در جملات قبل هم گفتم كه ساز هم من را نگاه ميكند. اين نكته اي كه شما گفتيد برايم خيلي جالب است و چه خوب شد كه موسيقي نواحي و هنرمندانشان يك مقداري ارتباط بيشتري با جامعه شهري برقرار كردند. يا حداقل آمدند ما ديديم و شنيديم. چون خالصترين موزيسينها كساني هستند كه خيلي در زد و بندروابط و ضوابط اجتماعي و شهري نيستند. مثلاً وقتي حاج قربان اين را ميگويد در واقع همه وجودش سازش است و سازش مثل جانمازش است؛ خيلي از اين افراد وضو ميگيرند و ساز ميزنند. هم چنان كه شير محمد اسپندار [كنسرت اسپندار در تهران] يا ديگر استادان و نوازندگان و خوانندگان موسيقي نواحي چنيناند. براي ما اهل موسيقي كه در هنرستان ويا مدرسه نظام بوده است وازديسيپلين خاصي براي نواختن تبعيت مي كرديم، فرصت بزرگي بود كه با امثال حاجي قربان آشنا بشويم و فقط هم حاجي قربان نه... كه متاسفانه به تازگي از دست رفت. اين افراد خيلي چيزها گذاشتند و رفتند؛ شما همين الان از طريق صداي ساز آنها باز همان حس را از آنها ميگيري.
- دقيقا. يعني در بينيازي زندگي ميكردند ضمن اينكه نيازمند بودند ولي واقعاً كار را معنوي ميديدند و اين چيزي بود و چيزي است كه نوازندگان مابايد به آن توجه ويژه مبذول دارند.اي كاش از موسيقينواحي فقط جنبههاي فني و تكنيكياش تحقيق نشود و آن خلوصي كه هنرمند با كارش و سازش دارد را نيز به عرصه هاي بزرگتري گسترش دهيم.
بله.چهره اي همانند شهنازي را داشتيم كه وقتي داخل كلاس ميشد با خودش نور ميآورد. وقتي ايشان مينشستند من احساس ميكردم ازوي نور تراوش ميكند. آنقدر انسان بزرگ و مهرباني بود. اگر تصاوير زنده يا عكس آن زنده ياد در حال نواختن را ديده باشيد، متوجه مي شويد چه رابطهشگفتي با سازش دارد. تمام هنرمنداني كه رابطه خالصانه اي با ساز و موسيقيشان دارند را ميتوان از نحوه رفتار و سلوكشان باساز تشخيص داد. اين كه چگونه و به چه طريقي ساز را از زمين بردارد نشان ميدهد كه نوع نگاهش به موسيقي و ساز چه قدر با دل و درونش رابطه دارد.
-در تهران،كنسرت تركمن رااجرا ميكردم. بياغراق وسط اجرا نوك انگشتانم را روي زمين فشار ميدادم،چرا كه مي خواستم مطمئن شوم روي زمين هستم.
قطعاً نه. حتي در سنين جواني هم من اين كار را دوست نداشتم.اگر به اين صورت حس شده است خيلي خوب نيست. صادقانه بگويم كه من چنين قصدي نداشتم.
اگر بخواهم صادقانه بگويم دليل اصلي اش اين بود كه مدتي ناراحتي دست داشتم و خيلي خوب نميتوانستم ساز بزنم و بعد از اينكه فكر كردم حتماً تكنوازي و دو نوازي بكنم. خودم را مقيد كردم كه بنشينم و اصلاً با اين مساله دستم مبارزه كنم.
بله. آن ماجرا و آسيب ديدگي خيلي قبل بود كه از يك بلندي در كوه افتاده بودم. اما اين آسيب ديدگي به سالهاي اخير بر مي گردد كه مفصلهاي دستم ناراحت بود و گرايش كمتري ،به خصوص، به نواختن تار پيدا ميكردم. براي همين، در ذهنم خواستم با اين مساله مبارزه كنم و نشستم خيلي به آرامي تمرين و كار كردم، برايم خيلي جالب بود، شايد شنونده اين را دوست نداشته باشد، بالاخره اين اجازه را به من ميدهد شنونده كه، من خودم را بايد سلامت نگه دارم كه بتوانم كار كنم.
در حال حاضر خيلي مواقع سهتار است كه ارتباط بهتري با آن برقرار مي كنم،اما در «تار» خروشي است كه هر از گاهي حس مي كنم براي برون ريزي احساساتم هيچ ساز ديگري نمي تواند جاي آن را برايم بگيرد. اين دو ساز دو كاراكتر كاملا متفاوتي دارند. به ياد دارم استاد هرمزي( و استاد فروتن هم همينطور) كه سن هر دوي آنها بالا بود، ميگفتند در سنيني مانند 70 و 80 تار ديگر جواب نميدهد.دليلش هم اين بود كه مهار كردن تار، مشكل تراز سهتار است ، لذا به سه تار گرايش پيدا ميكردند. سهتار هم نزديكتر است و حالت مونس دارد. شما هميشه ميتوانيد با خودتان همراه كنيد، صداي خيلي خصوصي، شب و نصف شب، هميشه و همه جا در دسترستان است. به ياد دارم در سال هاي دور در منزل آقاي(محمد رضا) لطفي با هم مينشستيم ساز ميزديم، زندگي ميكرديم، غذا ميخورديم و تفريح و... وقتي ميخواستيم بخوابيم هر كدام يك سهتار بغل ميگرفت و همينطور كه حرف ميزديم سهتار هم تمرين ميكرديم تا اينكه بالاخره خوابمان ببرد.
الان، بيشترين چيزي كه علاقه دارم، در درجه اول كتابهاي تخصصي است. اگر چه كتابهاي رمان و داستان و اين قبيل موضوعات را هم مي خوانم اما عمده مطالبي كه مي خوانم به نوعي به هنر و موسيقي مربوط است.
ارتباط من با شعر بر اساس نسبتي است كه آن شعر يا شاعر با موسيقي دارد. يعني اشعاري كه موسيقي آنها بيشتر است ، بيش از ديگر اشعار مورد توجهم قرار مي گيرد. در ميان شعراي معاصر شعرهاي اخوان ، سايه و يا شفيعي كه كني از چنين ويژگي برخوردارند . از شعراي كهن يا كلاسيك هم مولوي و حافظ و فردوسي.
فكر ميكنم كاري كه شايسته شاعري چون فردوسي باشد را تا كنون نتوانسته ام بسازم. البته مي توان تصنيفي روي اشعارش درست كرد ،ساده ترين كاري كه مي توان انجام داد، اما من اين كار را نمي كنم ، چون معتقدم قدر فردوسي و شعرش بسيار بيشتر از اين ها است وبراي كار كردن روي اشعار فردوسي بايد انرژي فكري و جسمي افزونتري صرف كرد. وقتي شما به ياد فردوسي و شاهنامه مي افتيد، ناگهان منظومه اي بزرگ به ذهنتان ميآيد كه فراتر از يك سري شعراست كه پشتسرهم آمده است. به نظرم يك تاريخي و فرهنگي پشت اين اشعار است كه بايد بيشتر از آن فكر كرد.
مثل همه آرزوهاي ديگرم بله! حتماً. چون در فردوسي خيلي موسيقي است خود به خود اين را شما ميتوانيد تجربه كنيد. كسي كه زبان فارسي نميداند اگر شعر فردوسي را برايش بخوانيد از آهنگ شعر خوشش ميآيد. تمام صداهايي كه در حروف فردوسي چيده است، موسيقي بسيار زيبايي دارد و نميشود با يك موسيقي معمولي به سراغ فردوسي رفت. همينطور هم مثلاً در شعر «نو» صحبت ميكنيم. واقعيت اين كه وقتي ميگوييم شعر نو و معاصر، موسيقي زمان خودشان را ميخواهد. موسيقي نميخواهد... با همان ضوابط موسيقي كلاسيك با شعر بخواهيد كار كنيد، اگر كم در اين زمينهها كار ميكنيم، حتماً موسيقي ما به آنجايي نرسيده كه بخواهد. شايد من ذهناً خيلي راحتتر بتوانم چيزي را در موسيقي بيان كنم چون خيلي انتزاعي است. شعر عينيتر ميشود و من را مقيد ميكند و كارم را مشكلتر ميكند يعني بايد خيلي قادر باشم اين كار را انجام دهم و هر كدام از ما قادر باشيم اين كار را ميكنيم. اين جور نيست قادر باشيم جلوي خودمان را بگيريم.
خوشبختانه الان بچهها بزرگ شدند. بچهها از كودكي موسيقي را شروع كردند و هم زير نظر خودم و دوستانم، موسيقيدانهاي ديگر، تا موقعي كه سنهاي كمتري داشتند و من بايد ميديدم كه فلان كلاس بروند يا نه! به خصوص مادرشان زحمت كشيد كه كلاسهاي مختلف بروند و آموزش ببينند حالا كه جوان شدند و بزرگ، مثل همكاران جوان من ميمانند وديگر تنها در حكم فرزند نيستند.
برايم جالبه. بچهها وقتي به اين سن ميرسند دركشان عميقتر از 10 سال پيش است. [گفت و گو با صبا عليزاده]خيلي دوست دارند ياد بگيرند و الان خيلي زمانها كه وقتهاي من فشرده و كم ميشود. فرصت كمي دارم كه به آنها چيزهايي را كه ميخواهند بگويم.
نه. در واقع براي اين كم وقتي تدبيري انديشيدهام وآن اين كه بخشهايي از كارهاي خودم را با كمك همين بچه ها انجام ميدهم . براي نمونه هر نوع كار گروهي و تمريني، حتي ضبط موسيقي فيلمها را بچهها كمك ميكنند. براي موسيقي فيلم آقاي مجيدي آنها دستياران من در موسيقي بودند. لذت خيلي خاصي دارد. بچههايم مثل جوانهاي ديگر در كنارم هستند.
لذتي وصف ناپذير و البته اينآ رزو كه هر آن چيزي كه در اين لحظه دارم، بدهم به ذهن و دست صبا يا نيما.
«نيما» تار، رباب و سازهاي مضرابي... ميزند و «صبا» هم كمانچه ميزند. نيما و صبا دوقلو هستند. حس پدري هم اين است كه دوست دارم اولاً نقش اجتماعي خوبي داشته باشند ضمن اينكه مراحلي كه برايشان در موسيقي بازدارنده است را طي كنند و زودتر بتوانند در ذهنشان به موسيقي بپردازند. خوشبختانه با صحبتهايي كه با هم ميكنيم از نظر ذهني به آنها خيلي نزديك هستم و احساس ميكنم در آينده مي توانند تاثير گذار باشند و مهر خودشان را روي كار بزنند و نه مهر پسران حسين عليزاده.
خلاقيت است ولي بچهها يك مقدار پراكنده كار كردهاند. آنها عكاسي خواندند و به سينما گرايش دارند.
من و مادرشان از نوجواني بچهها را آزاد گذاشتيم تا علائق خود را دنبال كنند و البته موسيقي هميشه بود و از بچگي با موسيقي ارتباط داشتند و كار ميكردند. ولي الان كه به كارهاي آنها نگاه مي كنم ،متوجه مي شوم كه اين پراكندگي چندان هم بد نشده ، چون ذهن آنها را وسعت داده و از حالت نگاه يك جانبه و دگم به موسيقي بر حذرشان داشته است.
به نظر اين طور ميآيد. ولي چيزي كه مرا اميدوار ميكند، آنها يك ذهنيت كلي نسبت به هنر دارند كه مثلاً نمايشگاه نقاشي و عكاسي ميروند و از فيلم ديدن ميكنند و كتاب ميخوانند تئاتر ميروند. يعني همه مجموعه... ممكن است صبا بخواهد بعداً كمانچه بزند ولي آدمي ميشود كه كمانچهاي ميزند كه يك جهانبيني دارد، يك ايده دارد و فقط صرف زدن يك كمانچه نيست. من آرزويي كه براي صبا و نيما به عنوان پدر دارم، پرچم موسيقي را با همان فكر دنبال كنند و اين موسيقي را نميخواهم بگويند رشد بدهند و... موسيقي را، با نگاه يك انسان زنده و متعهد نگاه كنند. |







